
مدتی نبودم ، در جواب رفیقای عزیز که پرسیدن کجایی باس بگم ؛ انگار رفته بودم تو لاک خودم اصن قهر تمام دردهاییم که تو جون تک تک مردمم هست۰
۰
۰
اینروزا تو هند از جلوی مغازه این مادر بزرگ میگذرم گاهی باهاش حرف میزنم پرسون پرسونه احوال همدیگه دست سازهاشو میبینم و هنری که رزق سفره مادربزرگه ۰
۰
چند روز پیش تیز نگاهشو حس کردم انگاری شم مادرانش فهمیده بود حالم خوب نیس .
۰
۰یه اخمی به طعم محبت در نگاهش ، چش تو چشم با لهجه هندی پرسید ؛۰
وات هپن فور یووووو !؟ ۰
منم نا خواسته باهاش از حالم گفتم از ظلمی که قصه زندگی مردم ایرانه ۰
۰
و اون با همون اخم دوس داشتی تو یه جمله مث خودش عمیق شسته رفته گفت ؛
۰ کشور هم مثل ما آدما مریض میشه ضعیف میشه اما تاریخو ببین و نگراننباش خودش خودشو خوب میکنه ، تو حال دلتو بچسبو مواظبت کن ۰
این حرفش آرومم کرد ، با تصور اینکه این ایدئولوژی نا خواسته سر انجام خلط بیرون میشه و خواهد رفت باعث شد امیدی تو لبخندم شکوفه کنه .
البته که بهای این بیماری درده و بهاشو داریم میپردازیم و البته امید